دوست می دارم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

 

لحظه ی با شکوه مرگ برگ

سقوط  قطره ی باران دراقیانوس

و فرو رفتن آن در خاک صبور صحرا

برای نو شدن تازه شدن را

دوست می دارم

لحظه ی با شکوه مرگ من

جدایی تار از پود پود از تار تنم

به دست خاک سرد بی ریا

برای نو شدن تازه شدن را

دوست می دارم

دوباره  می رویم می شکفم

شاید درقلب گلی

در چه جاری می شوم؟

کاش در پروانه

یا زلال جویبار

در غنچه ای بسته دهان

تا حرف هایم گل کند

جدا از تن بیجان سفری در پیش است

می توانم ذره ای باشم دربکر طبیعت

گلبرگ یا برگ یا جنگل انبوه سپیدار

می شود در شاخه های بید مجنون سرنگون باشم

هر چه باشم... حال و روزم هر چه باشد

بهتر است آدم نباشم

می توان زردی برگی بود  در پاییز

یا شراب قرمزی در آلبالو یا که گیلاس

می توان دانه ی برفی بود حتی

سپید سپید  ترد ترد

یا شبدری تازه که کوچک بره ای

می جود آن را

 آب و فواره و بوی گل

هر چه باشم باشم

بهتر است آدم نباشم

سایه ای بر سر عالم همه عالم

 عشق باشم عشق

دوست می دارم

پر شدن از خویشتن را

خویشتن خویشم

خدا را

دوست می دارم

خویشتن خویشم

خدا را

خدا را

 

 

 

 


 
I love
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

I love

Glorious flash of death of leaf

Fall of rain drop in the ocean

And its immerge in the patient soil of desert

To renew and renovate

I love

Glorious flash of death of mine

Rupturing wrap of woof, woof of my body ,s wrap

By the cold and unaffected soil

To renew and renovate

I grow and burst again

Maybe in the heart of a flower

In what I gush?

I wish in a butterfly

Or in a crystal rush

In a closed mouth bud

Till my words flower

Leaving my inert body

I have to go a trip

I can be a bit of virginal nature

Petal or leaf maybe rainforest of poplar

Maybe I am down of willow branches

Whatever I am

How I am

Not to be human it is better

I can be the yellowness of a fall leaf

Or red wine in cherry or strawberry

I can be even a snow flake

White and white crunchy and crunchy

Or

Fresh clover that a little ship chews it

Water, jet of water, smell the flower

Whatever I am

It,s better no human

I love to be a shadow over the world

I love to be love

I love to be full of myself

I love my ego

I love my ego

god

 

 

 

 


 
Source of solace
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

 with tired shoulders , broken heart

crawling in the cold soil of tomb

becomes my wish

cold unaffected and colorless soil

decomposed wrap and woof of my body kindly

and i and my heart makes pleasure for 

thorn and plant

sweet moments

i am gamesome

again like always like before

i am sake of solace


 
مایه آرامشم
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

با شانه های خسته و قلبی شکسته

خزیدن در میان خاک سرد گور

آرزویم شد

خاک سرد بی ریا بی رنگ

با مهربانی تار و پودم را جدا می سازد از هم

و مرا و دلم را

مایه دلخوشی خاری گیاهی می کند

لحظه هایی شیرین

دلخوشم من

باز هم مثل همیشه

مایه آرامشم

 


 
Blindfold yourself
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

My kenning like a tornado

  rotates and seeks in your eye country

to find out my ego

hey, familiar years but stranger

"you are not "me

i close my eyes

and i know you do it too

mirror doesnot lie


your hide and seek game is endless

blindfold yourself

blindfold yourself if you count tousands and tousands

not become visible

i am not you

i am free and you are prisoner

prisoner of your mind

you are captiveand i am passenge

life weald passener

blindfold yourself till eternity

i dont come not become visible

i am not you






 
چشم بگذار
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

نگاهم در بادیه چشمت

گردبادانه می چرخد و می گردد

تا خویشتن خویش را دریابد

آشنای سال ها اما غریبه

تو " من" نیستی

چشم هایم را می بندم

می دانم تو هم چشم هایت را بسته ای

آینه دروغ نمی گوید

قایم با شک بازی تو انتها ندارد

چشم بگذار

چشم بگذار که اگر تا هزار هزار هم بشماری

پیدایم نمی شود

من "تو" نیستم

من آزادم و تو زندانی

زندانی خودت

تو اسیر و من مسافر

مسافر دشت زندگی

چشم بگذار تا قیامت چشم بگذار

نمی آیم

پیدایم نمی شود

من "تو" نیستم

من "تو" نیستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
Those days
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

those days that you were besides me

but not with me

there was head-stall in your hands

selfish and nonsense head-stall

do you remember those days?

your head- stall on my neck?

like a gallows rope

moment by moment

tighter and tighter

more asthma more asthma

you should wait for these days

stay all alone and gazes

to your head- stall

to your empty hands

 

 

 


 
آن روزها
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

آن روزها که بودی در کنارم

اما نبودی

در دست ئتو افسار بود

افسار خودخواهی و پوچی

آن روزها یادت هست؟

افسار تو مثل طناب داربر گردنم آویز

هر لحظه تنگ و تنگ تر

نفس برتر نفس برتر

باید منتظر می بودی این روزها را

جا بمانی تنها

زل بزنی

به طناب خالی

دست های خالی

 

 

 


 
My darling
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

i break but slowly , silently

up to echo of this " onerous mount method pain"

pass your side

slowly , silently

my darling

till not ripped your heart shot silk

my heart bursts

nonetheless , it is rather grateful

if my spite burst

your heart pieces

covers the montain

like snow

as cold as winter


 
نازنینم
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

می شکنم اما آرام بی صدا

تا

پژواک این درد دل سنگین کوه وش

از کنارت بگذرد

آرام  بی صدا                        

نازنینم

تا

پاره پاره نشود پرنیان دل تو

دل من می ترکد

با این همه

جای شکرش باقی است 

که اگر بغض من می ترکید

تکه های دل تو

کوه را می پوشاند

مثل برفی

به سردی زمستان


 
grimmy earth
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

the earth darker and darker day to day

i am afraid of lack of goodness

i am afraid the hearts broken and broken

and silkworm nursery over and over

 i am afraid of mass grave of bloody hearts

becomes boulevard for these inhumanity

after these grim and cold days

could we wait for the stellar nights

if we cease no we could not


 
زمین سیاه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا راستی

هر روز زمین سیاه تر و سیاه تر

نکند آخر خبری از خوبی نماند

نکند دلها بشکنند و بشکنند و روی هم تلمبار شوند

نکند گور دست جمعی دل های خونبار

تفرج گاه این نامردمان گردد

در پس روزهایی این چنین سرد و سیاه

می توان چشم انتظار شب پر ستاره بود؟

گر بنشینی نه... هرگز.....نخواهد بود


 
toy man ,great man
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦ : توسط : طلا راستی

I don.t like toy men

they are humble and modest

they are wondering about nothing

is ther any great man

who understands humanity?

who knows the heart?

is there any great man

who knows there is a heart

   is there colorful curtains

of existence

is there any human

any great innocent human who understands

humanity?

the smell of pure humanity?

my heart territory becomes full of poems and songs

when he comes

  full of purity and the smell of pure love 

my heart territory becomes full of night scent of flowers


 
آدم کوچک آدم بزرگ
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦ : توسط : طلا راستی

 

دوست ندارم آدمک ها را

بی دل و کوچک و حقیرند

آدمک های سرگردان به دور هیچ

آدم بزرگی هست آیا؟

که بفهمد آدمیت بشناسد دل را؟

آدم بزرگی هست آیا؟

که بداند پس این پرده رنگین وجود

دل و قلبی لانه دارد پر عشق

آدمی هست آیا؟

آدمی ساده بزرگ که بفهمد

آدمیت را؟

بوی ناب آدمیت را؟

او که بیاید سرزمین دل من

پر می شود از شعر و موسیقی

بوی خوب پاکی 

بوی ناب عشق

سرزمین دل من پر می شود 

از عطر و بوی گل محبوبه ی شب

 

 

 

 

 

 

 


 
I wish
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦ : توسط : طلا راستی

I wish

Iwish I could go

With no appurtenance

Go and go

Anywhere

Except where I am


 
ای کاش
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦ : توسط : طلا راستی

ای کاش می شد سفر کرد

بی هیچ تعلق خاطری

رفت و رفت 

تا به هر جا

غیر از اینجایی که من هستم

 


 
آرزو
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥ : توسط : طلا راستی

 

 

بگذار با تو بیایم

بگذار از تو بگویم با تو

دل کنده از دنیا به تو دل می سپارم

می رویم آنجا که برق عشق ما

بزند چشم صاعقه را

و اشک های شوقمان

از رو ببرد باران را

با تو

با تو که عاشقی و

می شناسی عشق را

 

 


 
wish
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥ : توسط : طلا راستی

 

 

Let,s come with you

Let,s talk with you from you

Abandon the world

Hearten to you

Go where that

 

Light of our love blaze

 

The eyes of thunderbolt

And our tears outface the rain

 

With you

Who fall in Love

And know the love

 

 


 
دیشب زمین را خواب دیدم
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩ : توسط : طلا راستی

 

دیشب زمین را خواب دیدم داد می زد

از این همه بیداد

"ریشه گلها را آفت نفرت زده

سروها خمیده

 شمشادها زرد و غمزده

کجایید؟

از چشمه سارها در باغها

 اندوه جاری است

نهال
عشق در باغ نفرت پا نمی گیرد

پا نمی گیرد

در میان

خارزار هم می شود تک گل

یا  تک درختی بود محبوب

می شود محبوبه شب شد

 تا تو در جان من خاکی چه بکاری!

اندوهستان دلم را آبیاری کن

ریشه
باغ غمم رگبار می خواهد

رگبار

اگر می شد

 من خاکی  تو را

 شقایق آشیان بودم

اگر می شد..

گرده افشان محبت می شدم

به قلب هر تنابنده

اگر می شد

جهان امروز جهان دیگری می بود

اگر می شد..

اگر می شد...

 

 


 
Love cottage
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

 

I make a
cottage

 

all of love

Flower fall
on its wall

Closed its
door and windows

Air-tight

As breeze no
breath

To the
cottage

Let it not there be a bit dust

Arrived and teach my pure heart

The way of offence

As the bud,s laughing not to rip

My mind screen

I closed all windows air-tight

Weave myself in my heart

Turn to butterfly is not easy

It has way and custom

 

 


 
کلبه ی عشق
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

 

کلبه ای ساخته ام

 برو
بومش ازعشق

بر سر دیوارش

 آبشاری
از گل

درها پنجره ها

همه ی روزنه ها را کیپ می بندم

تا نسیم ها ا ا نکند نفسش را

به درون کلبه

تا مبادا ذره ای گرد غبار

وارد شده و یاد دهد رسم کدورت را

به دل ساده و بی کینه ی من

تا صدای خنده ی غنچه

ندرد پرده ی افکار مرا

همه پنجره ها را کیپ می بندم

 می تنم خویش را در دل خویش

پروانه شدن آسان نیست

 راه و رسمی دارد


 
Gillyflower
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

 

 

Redness of
corn poppy blood

 

Scatter
perfume Jasmine

Smell love
and life

Gillyflower
says

 

“I know”

End of dark
night is the light day

Come on

 

 


 
گل محبوبه شب
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

سرخی خون شقایق

 

 

گل عطر افشان یاس

بوی عشق و زندگی می آید

گل محبوبه ی شب می گوید

می دانم

پایان شب سیه سپید است

بیا...

 

 


 


 
Tress
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

Lush tresses
of jangle trees

No wind

 

Even storm

 

Could not
comb

 


 
گیسو
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

گیسوان پر پشت جنگل را

 

باد که نه

 

طوفان نیز

 

شانه نتواند زد


 
Shelter
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : طلا راستی

Pour love of
sky 

Lovers fresh
under the rain 

Unkind

people l but 

Scourged  and  look for Shelter

Meanwhile

The cry of my fully need eyes

And silence of your lovely  look

Understood each other well

Lovers become fresh at rainy air

For ever

 

 


 
سرپناه
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

از آسمان عشق می بارید

 

عاشقان زیر باران تازه می شدند

 

و نا مهربانان به دنبال سر پناهی

 

تا همیشه در جستجو...


 
Happiness color
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

My heart


eyes

Suffering from

Color blind

Not see
happiness color

My heart

I pity my
heart

 


 
رنگ شادی
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

چشم دلم

 

به کور رنگی مبتلاست

 

رنگ شادی را نمی بیند

 

دلم

برای دلم می سوزد


 
Freedom
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

You create

 


me lover and free

 

But

In your
world

 

Neither love

 

Nor freedom


 
آزادی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

تو مرا آزاد و عاشق آفریدی

 

اما در دنیای تو

از عشق خبری نیست

 

از آزادی هم..


 
Beautiful jailer
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی



 

Dancing and scattering perfume

Made crazy nightingale more crazy

She was ensnared by soil and her lover

Flies and soars to the sky

He does not know the way of staying

The beautiful soil jailer

Does not know the way of flying

Flower mediates woeful

Fades

Innocently

Woeful

 


 
زندانی زیبا
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی


 

رقصان و عطر افشان به آهنگ نسیم

بلبل دیوانه را دیوانه تر کرد

او اسیر دست خاک و عاشقش

می کشد پر می زند بال

راه ماندن را نمی داند

زندانی زیبای خاک  هم

با پریدن آشنا نیست

سر به زیر می آورد اندوهگین

می پژمرد

معصومانه

غمگین


 
A bit peace
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی



 

From head to foot

I am going

Staying ismy death

My goingmoment is

Your passingaway

Moments pass

 Slowly slowly

I wish I hadwings

Flight oftime crossing

And tested

love bit by bit

I wish Idrank

Two or threedrops friendship

Again to breathe

And..

Again takes a fresh breath

 


 
ذره ای آرامش
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

من سراپا رفتنم

رفتنم لحظه ی جان کندن تو

ماندنم مرگ من است

لحظه ها کند کند می گذرند

کاش می شد پر داشت

و پرید

از گذرگاه زمان و چشید

ذره ذره عشق را

کاش می شد نوشید

دو سه قطره دوستی

و دوباره جان گرفت

و دوباره

نفسی تازه گرفت


 
loving
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

Thou

 Your voice worth hearing

Your face
worth seeing

Your warmth
hands worth holding

And….

Your lips
kissing

Full my
loneliness

 


 
عاشقانه
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

ای صدایت شنیدنی

 

رویت دیدنی

 

دست های پر مهرت گرفتنی

 

و......

لبهایت بوسیدنی

تنهائیم را پر کن


 
Liberated
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی


 

My heart eyes

Suffering from color blind

Not see happiness color

I am tired but

Freed from want

Fellow talker with flowers

Crony with stars

Not belong to the ground

 


 
وارسته
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

چشم دلم به کور رنگی مبتلاست

رنگ شادی را نمی بیند

خسته ام

خسته اما رسته ام

با گل ها هم کلام

با ستاره ها هم راز

من زمینی نیستم

 

 


 
Withstanding
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

You create me lover and free

Where is love?

And where freedom

I mortified and withered but

 I will grow again

Although I heard

By myself ears

Cacophony of my bones broken

 


 
ایستادگی
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

                       

 

تو مرا آزاد و عاشق آفریدی

کجاست عشق؟

کو آزادی؟

پوسیدم و پژمردم

با این همه

من دوباره خواهم رویید

با این که خود به گوش خود

صدای خرد شدن استخوان هایم را

 شنیده ام


 
Trodden
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

Till you are
breathing

They trodden
neglect you

When stop
breathing

They respect
you


 
پامال
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

تا
نفس  داری 
تو  را  پامال غفلت  می کنند

 

 

چون نفس
دادی تو را بر دوش مهمان می کنند

 

 

 

                                                         


 
Offended Sun flowers
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی


Ponder for a long time

Do not turn to the sun

Could not endure

 unkindness of shining sun

Sun flowers are homesick

 


 
آفتابگردان های دلگیر
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

 دیر زمانی است سر به زیرند

آن گاه که خورشید بی مهر می تابد

می تابد چون باید که بتابد

عشقی نمی ماند

آفتاب گردان ها دلگیرند


 
Whimper
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

Sea has
tears flood in eyes

Desert
sorrow soil on head

Who I am?

Who don’t
whimper

Unfair world


 
ناله
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

دریا سیل اشک در چشم و

صحرا خاک غم بر سر

من که باشم که ننالم

ز بیداد زمانه


 
Moment of reaching
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی



 

My hands, fingers

These dried branches

Suffering from lacking love

Thirsty for light

Taking root in dark heart of nigh

Great moments of growing

From being a seed to become seed

To "no need"

Take and take root

Your hands reach the stone

Finally

 Empty hands


 
لحظه ی رسیدن
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 


 

انگشت های دست من

این شاخه های خشک

ریشه دواندند در سیاهی شب

تا بیابند روشنایی را

 و سیراب شوند از نور

لحظه های قشنگ روییدن

از دانه بودن تا دانه شدن

تا بی نیازی

ریشه می دوانی می دوانی

میرسی به سنگ

و سر آخر

 دست های خالی

 


 
I am homesick Spring!
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

Reach
through full of glory and dust

Breeze
winding and blowing

Removes dust
from your body

Pour rain
storm and hail stone

Then smells wet soil, smells creating

I am as
nature as you

I am
homesick, Spring

Grass peers
of soil and drinks rain

Becomes
completely satiated and drunken

But I am
homesick yet , Spring

I wish with
dust of your body

Wind took my
sorrows

Or rain
washed my grief

And me

Drunken and
loving, once only once

Or even for
the last time

Experienced
your coming with pleasure , spring

You know, Spring

I am
homesick

 


 
دلتنگم بهار
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

از راه می رسی پر شکوه و پر غبار

نسیم پیچان و وزان می تکاند غبار تنت
را

بارش رگبار و تگرگ وبعد

بوی خوب خاک خیس بوی خلقت

من که از جنس توام دلتنگم بهار

چمن از خاک سر بر آورده  می نوشد او باران

 می شود سرمست سیراب

اما من هنوز دلتنگم بهار

کاش همراه غبار تن تو باد غم های مرا
می برد

یا باران اندوه مرا می شست

و من تنها سرمست و پر شور

یکبار فقط یکبار

 یا حتی برای آخرین بار

آمدنت را با شادی تجربه می کردم بهار

می دانی دلتنگم بهار

دلتنگم


 
Humbly
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی





 

 

Honey smile on her lips

Ignorance in her eyes

She gets lost in comfort night

BUT me

Alien at home

Submerge in sorrow

Feet in mud

Blood in heart

I set my dying on the paper

Moment by moment

May be one day

 She searched my words

For familiar footprint

 

Tala

 

 


 
غریبانه
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

 

شهد لبخند
بر لبش

بی خیالی در نگاهش

او در شب آسودگی

گم می شود

این منم

یک غریبه در میان
خانه ام

غرق در
گرداب غم

پا در گل دارم و
خونین دلم

لحظه لحظه
مردنم را

می نشانم
روی کاغذ

شاید او
روزی بگردد

در میان
واژه ها

در بی

 رد پایی آشنا

 


 
Wave
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

For many
years

Sea and wave
talked

It is
beautiful even now

Sea has word
to say

And beach
has ears to hear


 
موج
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

سالهاست دریا و ساحل

گفتگوها دارند

زیباست که هنوز هم

دریا سخنی برای گفتن

و ساحل

گوشی برای شنیدن دارد


 
Complaint
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

Swear by God

I am tired
of even my God

Complain of
God to my God

Sea is ashamed
of greatness of my heart

Swear by God

The heart of
brackish is full of water

Of my lonely
heart pains and sorrow

Pour fire
and fire in my fruition

Sorrow heart
pities me

Swear by God

 


 
شکوه
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

 

خسته از دست خدایم به خدا

شکوه دارم ز خدا من به خدا

 

از بزرگی دل دریایی ام

شده شرمسار دریا بخدا

 

از غم و درد دل تنهای من

شده پر آب دل کویر تنها بخدا

 

آنقدر آتش به کامم ریختی

دل غم سوخت به حالم بخدا

 


 
Flight
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی


 

 

I sit in my loneliness cocoon

Repeat all memories

I don’t like sit and dig

The grave of past events

Exhuming of memories bothers me

Leave all of them

Jump and go out

Oh…

I wish pours the rainstorm

Rainstorm

 


 
پرواز
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 


                           

در پیله ی تنهاییم
خاطره ها تکرار می شوند
دوست ندارم بنشینم و بکاوم
گور گذشته را
نبش قبر خاطره
آزرده می سازد مرا
جا می گذارم همه را
می پرم از جا و بیرون می زنم
آه....
ای کاش که رگبار بگیرد
رگبار

             


 
Besides lover
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

Your hand in
your lover hand

Passing
through thorn bush

Is more
joyful than

Sitting
alone

Among
flowers field

 


 
با یار
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

 

دست در دست یار

این چنین گذشتن از میان بوته های خار

زیباتراست

 ازتنها نشستن

در میان گل و گلزار


 
Death smell
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

Here becomes
smelly

Of death

 

It is too
cold

Maybe this
coldness

Is from my
wishes grave


 
بوی مرگ
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

بوی مرگ پیچیده اینجا

و هوا سرد است سرد

 

 

شاید  این سردی ز گور آرزوهای من است


 
Destined to sky
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی




 

 

I am not terrestrial

Mind plumage closed on the ground

My soul is tired

All the things are frail

Colorless laugh smells grief

Tears dissimulate

I love to go where sky is blue

Believes are pure

And thought is free

Thought is free

 

 


 
اهل آسمانم
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : طلا راستی

من زمینی نیستم

روی زمین بال و پر
اندیشه بسته

روح من خسته است

همه چیز پوشالی

خنده ها غمگین و بی رنگ

اشکها هم همه از روی ریا

 

دوست دارم بروم آنجا
که

آسمانش آبی است

باورها همه ناب

اندیشه ها

 آزاد 

آزاد آزاد است


 
Love bondage
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳ : توسط : طلا راستی

Sometimes
flowers roast hatred

Gardens parch
languidness

When gazelle
are leaping

Heartless
errand fire

Canaries
medicated

As flowers roasted
hatred

Love is
alone and homesick

Under the
sadness ashes

Its flame is
flickering

Its warmth
and affection stayed in soul

It taken
place in all alive creature

But alone

One day

Cloud cried
pour rain

Washed all
hatred and love got alive

Weeping
willow branches begin to whispering

Gazelles
became free

Canaries
mellowed

Garden
filled of flowers perfume

 

 


 
اسارت عشق
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳ : توسط : طلا راستی

 

گاه گلها
بوی نفرت می دهند

بوستانها
بوی رخوت می دهند

آهوان
سرگرم جست و خیز خود

بیدلان
فرمان آتش می دهند

بلبلان سر
در گریبان برده اند

وقتی گلها
بوی نفرت می دهند

 

 

عشق دلگیر
است و تنها مانده است

زیر خاکستر
غم ها مانده است

شعله اش از
زیر خاکستر سوسو می زند

گرمی و
مهرش به جانها مانده است

در دل هر
عاشق و جنبنده ای

جای دارد
لیک تنها مانده است

 

 

ابر گریان
شد و باران در گرفت

شست نفرت
را محبت جان گرفت

درمیان
شاخه های بید مجنون

نجواهای
عاشقانه در گرفت

بلبلان
سرمست و آهوان رها

عطر گل
سرتاسر بستان گرفت

 


 
Hope
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳ : توسط : طلا راستی

Yesterday

There was
grief asphyxia in my town

Children
painful and needful

Thousands
pain in mothers gaze

Girls quiet
and homesick

Mate and
confounded

Boys without
goal and goad

Their gazes
ramble here and there

All are
jailbird in their minds

Alive
cemetery was our town

Today

All my
people watch the light

Understand
it

Peered the
dim cocoon

Freed their
soul

Tomorrow

But tomorrow
is the other day

Tomorrow
will be

The life
masterpiece

 


 
امید
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳ : توسط : طلا راستی

دیروز

در شهر خفقان غم بود

کودکان دردمند و نیازمند

در نگاه مادران هزاران درد

دخترها دل گرفته و خاموش

مات و مبهوت

پسرها بی انگیزه بی هدف

 نگاهشان
پرسه زنان به هر سو

همه در خانه های ذهن خود زندانی

گورستان زنده ها شهر ما بود

امروز

مردم من همه نور را دیدند

آن را فهمیدند

سر از پیله ی تاریکی در آورده

روحشان آزاد شد

فردا اما

روز دیگری است

فردا

 شاهکار
زندگی خواهد بود


 
Loneliness cocoon
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳ : توسط : طلا راستی

Weave a
cocoon around me

Of
loneliness stand

Sit a solid

Embrace my
feet

My head on my feet feeble

Perish memories bit by bit

Design in my
heart

If I am sad
but happy of

My
loneliness

Sit a solid

I am all
thought

My mind has
plumage and flies

My thought

Devour my loneliness cocoon


 
پیله ی تنهایی
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳ : توسط : طلا راستی

 

می تنم از تار تنهایی 
به دورم پیله ای

می نشینم گوشه ای

زانوانم در بغل

سر به زانو می گذارم بی رمق

ذره ذره مردن خاطره ها

نقش می بندد درون سینه ام

گرچه محزونم ولی

دلشادم از تنهاییم

می نشینم گوشه ای

من همه اندیشه ام

بال و پر دارد خیالم می پرد

پیله ی تنهاییم را می درد

 


 
Lonely stranger
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : طلا راستی

Her hands
frozen is going

 Meditated

Pains in her
heart is going

 Irritated

Behinds

 Her town and buried wishes

Free from
existence and non- existence

Her thought
takes her

Eagerness of
lover face

Settles in
her mind

Her dreams
butterfly

As far as
fly


 
غریب
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : طلا راستی

 

 

دستها یش یخ زده  سر در گریبان می رود

دردها در سینه دارد او و تنها می رود

پشت سر شهر خیال و سوخته های آرزو

فارغ از بود و نبود اندیشه او را می برد

در خیالش می نشاند شوق روی یار را

شاپرک های خیالش تا  کجاها   می پرد

                                                                 


 
King of sky knows
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : طلا راستی

 

My restless
love heart

Has nothing
to do with others

King of sky
knows

In heartless
land strange people

Turns around
nothing

Their heart
grave of love

Their sprit
wounded by hatred

My patience
cup is hollow

Gillyflower
overflows

My heart is
thirsty for your perfume

Your perfume
is love test

Has nothing
to do with others , my heart

King of sky
knows

When fire
love falls in heart

There is never
death

My heart
falls in love

 Of love this time

Has nothing
to do with others

King of sky
knows


 
پادشاه آسمان می داند
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : طلا راستی

دل بیتاب محبتم دیگر با کسی کاری ندارد

پادشاه آسمان می داند

در سرزمین بیدلان مردمی عجیب

ویلان و سرگردان به دور هیچ می چرخند

دلشان مدفن عشق روحشان زخمی نفرت

کاسه ی صبر دلم خالی است خالی

گل محبوبه ی شب سر ریز شو

دل من عطر تو را می خواهد

عطر تو مزه ی عشق

با کسی کاری ندارد دل من

پادشاه آسمان می داند

آتش عشق که بر دل افتاد

مردنی در کار نیست

عاشق عشق شد این بار دلم

دیگر با کسی کاری ندارد

پادشاه آسمان می داند


 
My space is hollow
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : طلا راستی


 

My town full of lie and emulation

People with dim hearts

I am tired ,the same kind of cry

I am going to go from here

I go

I go there deceit has no meaning

All people , s heart full of kindness

Where is full of love and happiness

My space is empty there

My space is

empty


 
جای من خالی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : طلا راستی

 


 

 

از اینجا می روم

شهرم پر از رشک و دروغ

مردمی با قلبهای بی فروغ

می روم

به دیاری که ریا معنی ندارد

پر از عشق و سرور است

 همه مردم آنجا دلشان پر مهر است

جای من خالی است آنجا

جای من خالی است   

 

 

 


 
If sky cry
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 


Upper and
upper

Settled in
wind hug

Her tears
poured on the ground

Looked at
under her feet

If hail
stones turn to stones

Sky cries

If lightning
burns

 thunderbolt shakes her

Never ,
never

Won,t return
to the ground

 

 

 


 
اگر آسمان نعره بزند
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی


 

 

اگر دانه های تگرگ

به تکه های سنگ بدل شوند

اگر آسمان نعره بکشد

اگر صاعقه او را بسوزاند

رعد و برق او را بلرزاند

هرگز

هرگز

به زمین باز نخواهد گشت

                                    

 


 
Lie cruelty thorn
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

I cry , cry

Lie cruelty
thorn is

Weltering in
blood

Blood of truth flowers

Wrangle of
lie wrangle

Look!!

How they are
watching

Red death of
love

And drink
off the ignorance wind

Unaware of
the fact that

Bloody lap
of the ground

Became a day

Mom of corn
poppy field

And breeze

Ambassador
of beheaded thought

Beheaded
thought


 
تیغ بی داد دروغ
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

فریاد می کشم فریاد

تیغ بیداد دروغ

آغشته به خون است

خون گل های حقیقت

نگاه کن !

چگونه مرگ سرخ عشق را

به تماشا نشسته اند!

باده ی بی خبری سر می کشند !

داد از دروغ داد

غافلند

دامان خونین زمین

مادر دشت شقایق می شود روزی

و نسیم

سفیر اندیشه های سر بریده

اندیشه های سر بریده

                                         


 
Travelling
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی


 

Prepare for a trip

My Knapsack is full of pain

Full of suffering

  Behind is gloomy of sorrow  

In front happiness, pleasure

Put my  knapsack of pain on the ground

Run and run

Fly as far as peak of light

I disappear in merriment town

Full of freedom and joy

 

Tala

 


 
سفر
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

بسته ام بار سفر تا بروم

کوله بارم همه رنج همه درد

پشت سر ظلمت سیاهی پیش رو

شهر خوشبختی و شادی شهر نور

کوله بار دردهایم بر زمین

می دوم پر می کشم تا اوج نور

گم شدم در شهر شادی شهر عشق

پر ز احساس رهایی و سرور


 
Sorrow house
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

In my sorrow
house

Alone
without you

Desiccated
flowers on the wall

Standing
beside window gazing to the far

I am waiting
for you your shadow from afar

Till you
come and see me fascinated to you

In my sorrow
house

Lonely and
hushed

I am waiting
for you

 

 


 
غمسرا
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

در غمسرای خانه

بی تو تنها

دسته گلی خشکیده روی دیوار

کنار پنجره نگاهم به دور دست

منتظر سایه ات ز دورها

تا تو بیایی و ببینی  به تو دل
بسته ام

در غمسرای خانه

 ساکت و تنها

منتظر نشسته ام

 


 
Exotic hamlet
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی




 

 

There are no beauty and easiness

In exotic hamlet

Nightly misfortune rain of sky

From springs follows double-dealing

I gotten out of breathe

Many years should past so that you know

What happens

I like to cry and cry

So all the hatred washed

Stay only love in my heart

And fill all of my soul spirit

So that I rest some days

Till I quieted down

Till I quieted down


 
غریب آباد
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی


سادگی زیبایی

در غریب آباد نیست

باران بلای هر شبه از آسمان

از چشمه ها جاری دورنگی

از نفس افتاده ام

سالها می گذرد تا تو بدانی که چرا

این چنین می گذرد

دوست دارم که بگریم هق هق

تا همه نفرت ها شسته شود

در دلم عشق بماند تنها

و بگیرد همه ی روحم را جانم را

تا بیاسایم من روزی چند

تا بگیرم آرام

تا بگیرم آرام


 
Me and you
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

Your nature
is of marsh , settle in always

My nature
but spring , shouting and seeking always

You are wild
wolf follows lamb

Me a vast
field rested in it

You
crucified butterfly by hatred pin

My heart fly
my chest for its zip  

You destructive
like storm always

Me but
blowing flowers and field

You are the
highest degree of silent

Me but
familiar with verse

You are neither
semi faith nor unique

With me

You are not
unique with me


 
من و تو
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

تو از جنس مرداب و ساکن به یک جا همیشه

من از جنس  رودم  خروشان و 
پویا  همیشه

 

تو  آن  گرگ 
وحشی   به   دنبال 
بره  دویده

من  آن  دشت  
پهناورم   بره  در 
آن   لمیده

 

تو  پروانه  مصلوب 
کرده  به  سنجاق  
کینه

من  آنم  ز شوقش 
دلم   پر  کشیده 
ز  سینه

 

تو  ویرانگری  مثل 
طوفان   مخرب  همیشه

من اما نسیمم  به  گل ها 
وزان  و  به 
بیشه

 

تو   اوج   سکوتی 
و  من  آشنا  
با    ترانه

نه هم کیش و هم مسلکی تو نه با  من
یگانه

 

 

 

                                                    

                           


 
We are always human
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

I am a human
not surrender

Beauty and
love is mine

Shear with
you

With you
,  your eyes go through beauty

And your
heart merits for love

You are a
human like me

Full of
emotions

If comes at
my home

Comes with an armful of flowers

Rose and
jasmine

That I know
you love me

Pour the
flowers on my feet

Settles me
among them

I and you
are human

Our mud made
of flower

And tell
nothing your eyes cry love

Prepare for
me a bed of flowers

A bed of
kindness of love truth

We are
always human

 

 


 
ما همیشه انسانیم
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

من انسانم و تسلیم نمی شوم

زیبایی و عشق از آن من است

 که با تو قسمت می کنم

با تو که چشمت زیبا بین است

و قلبت سزاوار عشق

تو نیز انسانی مثل من

سرشار از احساس

اگر به خانه ی من آمدی

با یک بغل گل بیا گل سرخ و گل یاس

که بدانم دوستم داری

گلها را به پایم بریز و مرا در میانشان بنشان

من و تو انسانیم

گل مارا از گل سرشته اند

و هیچ نگو

زیرا چشمانت فریاد میزنند عشق را

برایم بستری از گل بساز

بستری از مهربانی از عشق

از راستی

ما " همیشه انسانیم                               

 


 
My half lost
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : طلا راستی

My gaze full
of fear and anxiety

Follows
whom?

Who is he?

Who hollow
place like a mortal wound

Settles on
my heart

Who is he?

Comes in my
mind with smelling and watching jasmine

Appear in
child,s  laugh

Fluent in
flower

He is blue
of sea

My eyes
fearful and prowling

Follows
whom?

 


 
نیمه ی گمشده ی من
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : طلا راستی

 

نگاه من پر هراس و پر تشویش

دنبال که می گردد؟

او کیست؟

که جای خالیش مثل زخم کاری

بر دلم جا مانده

او کیست؟

که با دیدن و بوئیدن یاس یاد من می
آید؟

که در خنده ی کودک پیداست

در گل جاری

 آبی
دریاست؟

چشمهایم پرسه زنان و نگران

دنبال که می گردند

او کیست؟

کجاست؟

نیمه ی گمشده ی من!!

 

 


 
Trip without return
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : طلا راستی

 



 

Buried under the debris of tiredness

Falling  and rising

In life heath , is going meditated

She gone

Behinds foul play

Cold grave of buried wishes

Leave all them and go

His thought takes him

His mind daydreaming

Eagerness of lover face

His dreams butterfly

As far as fly

 


 
سفر بی بازگشت
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : طلا راستی

 




    

 

خستگی ها بر سرش آوار

افتان و خیزان

در خارزار زندگی سر در گریبان

می رود....

پشت سر نامردمی

گور سرد آرزو

همه را جا می گذارد

می رود....

اندیشه او را می برد

در خیالش شوق روی یار را می پرورد

شاپرک های خیالش را ببین

تا کجاها می پرد


 
Return to the life
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : طلا راستی

 

At the first
moment of her loneliness

She closes
the door

In absolute
silent like grave black-out

Sits alone

Thinks about
the last gasp

Memento in
her mind

Her sorrow
is heavy

The first
night without him

Without him

At last she
bursts into tears

Like rain of
dark cloud

Cries and
cries

Washed her
grief

After a
while

She stands again with love with hardness

Her nice
heart does,nt know

 The way of defeat

She stands
again

 


 
بازگشت
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : طلا راستی

اولین لحظه ی تنهایی
اوست

در را می بندد

در سکوتی مطلق مثل
خاموشی گور

می نشیند تنها

نفسش تنگ شده

یادها خاطره ها در
ذهنش

غم او سنگین است

اولین شب بی او

بی او

عاقبت

بغض او می شکند و فرو
میریزد

مثل بارانی که از ابر
سیاه می بارد

هق هق گریه ی او می
شوید غم و اندوهش را

اندکی می گذرد

با صلابت با عشق

 می ایستد

 راه شکستن  را بلد نیست

 قلب زیبایش

باز او می ایستد

                                                                            

                    

 


 
Imaginary love
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

His warm
hands in mine

His gazing
calm strong

Dwells in
mine

My silent
burns under the

His kind
voice debris

My lover
knows

Here is not
my station

Conception
oozes from his eyes

Word by word

His pure and
frank heart

Shelter of
my annoyed heart

He will take
me

 I ,ll stay besides him forever

Peaceful and
happy

Forever

 


 
عشق خیالی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

دستهای گرم او در دست
من

ونگاهش مقتدر آرام

می نشیند در نگاه بی
گناهم

با صدای مهربانش می
شود آوار

دیوار سکوتم

یار من می داند جای
من اینجا نیست

از نگاهش واژه واژه می
تراود فهم

دل پاک و بی ریایش پناه
دل آزرده ی من

او مرا خواهد برد

در کنارش شاد و آرام تا
ابد خواهم ماند

تا ابد

                                          

                                              


 
The Love Milky Way
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

 

Pour the
hearts The Love Milky Way

Pour on the
sorrows on the foul play

My
loneliness hollow fills with the words

Thou , life
poems

Pour words
in my poems

 

 

 


 
کهکشان عشق
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

 

ببار ای  کهکشان عشق 
بر جانها  ببار

بر سر نا مردمی ها  بر سر غم ها 
ببار

خالی 
تنهائیم  با  واژه ها 
پر  می شود

ای تو شعر زندگی در شعر من واژه ببار


 
The last visitation
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

 

Her body is under ground 

Her sorrow
hungs

 

Sat on settee
out of energy

Pen between
her fingers

A sheet on
her feet

Her gaze far
and far

sombodies around her

their eyes full of tears

and gazing at her

at her pen betwen her fingers

Her poem
demi

.

.

Her body is under ground her sorrow
hungs

 


 
واپسین دیدار
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

 

 بدنش زیر زمین غم او بر سر دار

 

روی مبلش او نشسته بی رمق

قلمش روی ورق

و نگاهش دور دور

چند تن دور و برش

چشمهاشان ژر اشک

و همه خیره به او به دستش قلمش

بدنش سرد شده

شعر او نیمه تمام

آخرین مصرع شعرش این بود

 

بدنش زیر زمین و غم او بر سر دار

 

 


 
Safe bosom
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

 

I feel to
cry again

Sorrow
mountain on my shoulder

My patience
cup full of grief

Stoned by
sorrow mom

Tell me
mother What is my crime?

To become
myself

I am a cry
wrapped among highlands

Captured in
night black hole

Can,t go
anywhere mom

My heart is
black cloud my face like fall leave

Tell me
mother Will I green again?

Your
blandish hands smell spring perfume

Your
tranquil hug heaven perfume

I leave
alone all the world

Expect you
mother

I leave
alone all the world All the humans

Your
tranquil hug My safety my shelter

Stoned by
sorrow mother

Stoned


 
آغوش امن
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : طلا راستی

باز هوای گریه دارم

کوه غصه ام بر دوش

 کاسه
ی صبرم پر از اندوه

سنگسار غم شدم مادر

 بگو مادر

جرم من چیست؟خویشتن
خویش شدن

فریاد پیچیده در کوهسارم من

اسیر سیاهچال شب

ره به جایی نمی برم مادر

دلم ابر سیاه و چهره ام چون برگ پاییزی
است

بگو مادر

دوباره سبز خواهم شد؟

دست نوازشگر توبوی بهار می دهد

آغوش بی دغدغه ات بوی بهشت

از همه عالم و آدم بریده ام

غیر از تو مادرم

از همه عالم از همه آدم بریده ام

آغوش بی دغدغه ات امن من و پناه من

 سنگسارغم شدم مادر

                                                       

 

 


 
Forced willow
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی


 

 

Stroke root under the soil

Weeping willow

Restless branches

Among the wind

Reflection of his dancing tress

In the spring

Observer of lovers  bill and coo

But with lonely heart like me

And I am Lilly

Awaiting in my eyes

We are not together

But looking at lovers who

Fall and abandon  love

 

 

 

 

 

 


 
بید مجبور
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی


ریشه در خاک دوانید بید مجبور

در میان باد

شاخه هایش بی قرار

انعکاس گیسوانش

در میان جوی آب

شاهد راز و نیاز آتشین عاشقان

هر دو تنها مانده ایم در این دیار

لیلی ام من

در نگاهم انتظار

بی همیم ما

شاهد دل بستن و دل کندن این عاشقان


 
Antidote
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی



 

Entangled among time spring turbulent

Water carried her by dragging

Involuntary

Rotated and rotated

Elegist of strandedwishes

Before drudge bit by bit

Thought by herself

I wish I Should live opposite of life spring

I wish

 

 

 


 
نوش دارو
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

 

 

گرفتار در تلاطم رود زمان

آب او را کشان کشان می برد

بی اختیار

چرخید و چرخید

مرثیه خوان آرزوهای به گل نشسته

قبل از آن که ذره ذره جان دهد

با خود اندیشید کاش

بر خلاف جهت رود

زندگی می کرد

کاش....


 
Wariness pain
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

Open an eye

With a
fillip on a slept mind

He sees and
hears after that

With her
heart eyes and ears

Yes

 He understands

Regret
hundreds of regrets

Is his
understanding memento

 

Close an eye

With a sleep
wish on an awake mind

Tired of
seen and heard

Tired of
wariness

His mind
sleeps

Goes and
goes

As far as
lack of awareness

thoghtlessly

 

 

 


 
درد هشیاری
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

 

چشمی باز می شود

با تلنگری بر ذهن خوابی

او دیگر می بیند می شنود

با چشم و گوش دل

آری او می فهمد

افسوس و صد افسوس

ارمغان فهم اوست

 

چشمی بسته می شود

با آرزوی خوابی بر ذهن بیداری

خسته از دیده ها شنیده ها

خسته از هشیاری

ذهن او می خوابد

می رود می رود

تا مرز بی خیالی

تا مرز بی خیالی

 

 


 
Shamble of destiny
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

 

Her heart
replete of black cloud fully rain

Cries on my
notebook

Word by word

My grief my
sufferings

It was a
plaster

But now

Like black
blood in his vessel

Life in my
body frozen

And time
stopped

Desperate my
pen and frozen heart

Both are
captivated

In shamble
of destiny

Captivated

 

 

 


 
مسلخ تقدیر
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

 


 

دلش پر ز ابر سیاه

می گریست بر دفترم

واژه واژه

رنج هایم غصه هایم را

 مرهمی بود بر زخم دلم

حالا

مثل خون سیاه در رگ او

زندگی در تن من یخ زده است

و زمان ایستاده

بیچاره قلمم

و دل یخ زده ام

در مسلخ تقدیر هر دو

اسیریم اسیر

 


 
Does God exist?
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

 

Fire flames
of my head

Disturbance
and madness held in my heart

My heart to
peer to the sky

As to steal
a beat happiness

But suddenly

Misfortune
rain pours of sky

A heavy rain
which destroyed

Small
cottage of hopes

In my heart

Ask myself does he exist?  

Donation,yielding, admission

Yesterday familiar words

Unfamiliar
and hard strange

With my
heart today

I want nothing after this

I know nothing


 
هست او آیا؟
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸ : توسط : طلا راستی

از سرم آتش زبانه
می کشید

در دلم شوری و
بلوایی به پا بود

دلم سر به فلک تا
برباید ذره ای شادی

اما ناگهان

باران بلا از
آسمان بارید

بارشی سنگین که
از آن تخریب شد

کلبه ی کوچک امید
دلم

از خودم می پرسم

هست خدا آیا؟

بخشش پذیرش تسلیم

واژه های آشنای
دیروز

نا آشنا وسخت
بیگانه

  با
دلم امروز

من دگر هیچ نمی خواهم

نمی دانم هیچ

 


 
Strange world
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی


 

 

It is
strange world

As much as
you run

As less as you reach

I also
reached

From rawness
to ripeness

I reached
but

My hands are
empty

Look at me

For getting
nothing

How I run
and chase

 

 


 
روزگار غریب
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

 

روزگار غریبی است

هر چه بیشتر می دوی

کمتر می رسی

من هم رسیده ام

از خامی تا پختگی

رسیده ام اما

دستهایم خالی است 

نگاه کن

برای رسیدن به هیچ

 تا کجا دویده ام

تا کجا

 

                                                          


 
Old pain
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

 

Which spite
bursts this old pain

Which tears
washes this spite

This grief

Told myself
so much that

“ The end of
black night is white day”

And every
endless

Was the
beginning dagger by

More dreadful
shock

On my heart

I am ready
to fly

Without plumage
as far as endless blue sky

This much
sorrow escort me

Maybe

A beat peace
welcome to me

Maybe

 

 


 
درد کهنه
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

کدام بغض می شکند

این درد کهنه را

کدام اشک می شوید

این بغض را

 غصه را

بس که با خود گفتم

پایان شب سیه سپید است

و هر پایانی                         

خنجر آغازی شد با درد سنگین تر

برپیکر قلبم

آماده ی پروازم

بی بال و پرتا آبی بی انتها

بدرقه ام این همه غم

شاید

ذره ای آرامش

بیاید به استقبالم

شاید

                                                                                

                                                                       


 
Superstitious cruelty
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

Sadness and
lonely woman

Sews days
and nights together

To make a
bridge for escape

Escape of
injustice

Coming with
white dress

Going with white winding sheet

This is the
meaning of loyalty

And that of decency

Newly white
jasmine

Buried in
her heart flower bed

In that
manner

She sews
days and nights

To make a
bridge for escape

Until torment
taste of nobody

The smell of
her despair winding sheet

The tasty of
beautiful believes

Is cost to
taste

 


 
بیداد خرافه پرستی
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

زن غمگین و تنها

شبها و روزها را به هم می دوزد

تا پلی بسازد برای فرار

فرار از بیداد

با لباس سفید آمدن و

با ردای سفید رفتن

این معنی نجابت آن معنی وفا

یاس سفید نوپا در باغچه دلش مدفون

تا نیازارد مشامی را بوی یاس کفنش

اوهمچنان

شبها و روزها را به هم می دوزد

تا پلی بسازد برای فرار

طعم باورهای زیبا

چشیدن دارد

                                                                       


 
Deadlock
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

Throat is
closed and tired

My taung is
under lock and key

Tears spring
is also dried

I like to
write but

My pen is
sick

Felt on the
sheet bed sadness

Its heart
sky is more cloudy

But without
tears

Here is  the end of way

All people
died

Even God

Seems God is
died too

I am tired

My unique
friend understood me

She was the one who knew me


 
بن بست
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

راه گلویم بسته و خسته

بر زبانم قفل سنگین

چشمه ی اشک هم خشکیده

دوست دارم بنویسم اما

قلمم بیمار است

غمگین و سنگین بر تخت ورق

افتاده است

آسمان دل او ابری تر

او هم اشکی نمی بارد

دیگر آخر راه است

همه مرده اند

حتی خدا

خدا هم انگار مرده است

خسته ام

 یار بی
همتای من

مرا می فهمید

 او مرا
می دانست

         

                                                                

 


 
Kiss on the soil
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

 

With the
breeze blowing

Newly leaf to
rapture

Begins to
dancing

The leaf of
bereaved lover plane tree

Breeze
devotee

Fell on the
ground

And

Kiss on the
soil


 
بوسه بر خاک
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا راستی

 

 

با وزش
نسیم

برگ نو
رسته به وجد آمده

 رقصان شد

برگ چنار
سوخته دل

عاشق

 سرسپرده ی نسیم 

روی زمین
افتاد و

بر خاک
بوسه زد

 


 
I am a cry again
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٦ : توسط : طلا راستی

 

At the time
of agony of death

I come alive

I am a cry
again

Yell of
eagerness

Its nature
of pleasure and happiness

Sorrow
disappear in my echo laugh

Eagerness of
being alone

Pleasure of
being by myself

Endless merriment

My days full
of light

My nights

Full of
gillYflower perfume

And
beautiful silent

I am full of
peace

Full of
peace

 

 


 
باز هم فریادم
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٦ : توسط : طلا راستی

 

 

جان گرفتم من باز در وقت جان کندن

باز هم فریادم

داد من از سر شوق

جنسش از شورو شعف

غم در طنین خنده ام گم می شود

شوق تنها زیستن

 شور با خود
بودن

 شادی بی انتها

روزهایم پر ز نور

شبهایم

 پر زعطرگل
محبوبه ی شب

و سکوتی زیبا 

پرم از آرامش

آه...

پرم از آرامش


 
So much good your not being
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٦ : توسط : طلا راستی

 

At the time of your departure

I am glad
and gay

After your
going

Sitting and
thinking to the time

 I was beside you

With thousands of pain and hatred

Regain
consciousness

Think
about  your not being

So much good
you are not here

What a peace

 


 
چه خوب که نیستی
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٦ : توسط : طلا راستی

هنگام رفتنت شاد و سرخوشم

پس از رفتنت ساعتی می نشینم

و می اندیشم

به دورانی که با هزاران درد و نفرت

با تو بودم

به خود می آیم

به نبودنت فکر می کنم

چه خوب که نیستی

چه آرامشی

                                                                                  


 
Endless or beginning
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : طلا راستی

Leave me
alone

Your leaving
is the end of all suffers

The end of
that much misery

May be the
begin of love and peace

Friendship
and honesty

I suppose I
have reached

Sitting
aside of welfare transparent spring

Make me
refreshed

Remember my
childhood

What
beautiful these corn poppies are

And flight
of lover swallows

It could be
felt

The perfume
of gillyflower

And the softness
of petals sinvia

 


 
پایان یا آغاز
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : طلا راستی

رفتنت نقطه پایانی است

بر همه رنج ها آزارها

آخر آن همه نکبت

شاید شروع عشق و آرامش

دوستی و راستی

رسیدم انگار

نشستن در کنار چشمه شفاف خوشبختی

عالمی دارد

اینجا حال و هوای کودکی دارم

چه قشنگند گلهای شقایق

پرواز پرستوهای عاشق

می توان حس کرد عطر گل محبوبه شب

و لطافت را

روی گلبرگ گلهای آهار

                                                                               

                                                                  


 
My death will happen a day
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : طلا راستی

My death
will happen a day

Is not like
the others

The death
day of love and friendship

A day of
lack of interest

Of
indifferent gazes

Sadness day

Selfish and
hollow day

Is my death
day

At that day

I leave the dead
alive people who are without love

I go to find
lovers

Every
beating of their hearts

Makes an
explosion of light

My death
will happen a day

Is not like
the others

The death
day of love

Is my death
day

 


 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : طلا راستی

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

که شبیه روزهای دگر نیست

روز مرگ عشق و دوستی

روز سرد

روز نگاه های بی تفاوت

روز غم

روز خودخواهی و پوچی

روز مرگ من است

 

من در آن روز

زنده های مرده بی عشق را

جا می گذارم می روم

می روم تا در میان عاشقان راهی بیابم

عاشقانی

که انفجار نوردارد هر تپش از قلبشان

 

مرگ من روزی فراخواهد رسید

  که شبیه روزهای دگر نیست 

روز مرگ عشق

روز مرگ من است


 
Endless patience
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : طلا راستی

 

O,thou my
tired and silent heart

What nature
you are

Mortify and
alive

Moment by
moment

I cry my
suffering

To the heart
of

Mountain,
earth , sky

Tell about
my secrets to the

Sea and Sahara

Mountain echoes
it and collapsed

Sea burned

Sky cries

And the
earth catch fire

O, thou  my heart

What nature you
are

Pure
patience?


 
صبر بی پایان
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : طلا راستی

 ای دل خسته و خاموش

از چه جنسی تو

هر لحظه

میمیری و میمانی

فریاد کشیدم از سر درد

به دل کوه و زمین و آسمان دریا و صحرا

رازها گفتم ناله ها کردم

کوه با پژواک آن از هم فروپاشید

سوخت دریا

آسمان نعره بر 
آورد

وزمین آتش گرفت

ای دل از چه جنسی تو

صبر خالص؟

 

 

 

                                                                          


 
Iron haven
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢ : توسط : طلا راستی


Be an ironhaven

 for me my lover

Like the
earth

Whose heart
is a safe one

For buds in
wind rush

And its
chest is shelter

For fall
leaves

With that
much secrets

The earth
whose heart is cemetery for

Sky frozen
tears

And is as
great as sun

I ask for an
iron haven

Strong and
stable

Kind and
patient

Lover and
lover

Stay with me

Be my
companion

 


 
تکیه گاه آهنین
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢ : توسط : طلا راستی

 

تکیه گاهی آهنین باش برایم یارم

همچون زمین

 که
آغوشش امن شکوفه های پریشان

در هجوم باد

و سینه اش آرامگاه برگ های خزان زده است

با آن همه اسرار

زمینی که دلش پناه اشک های یخ زده ی آسمان

و به اندازه ی خورشید

بزرگ است بزرگ

تکیه گاهی آهنین

محکم و استوار

صبور و مهربان

عاشق عاشق

کنارم باش یارم

یاورم باش

                                                                            


 
It understands me
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢ : توسط : طلا راستی

In order it
cast a glance to me

Hide amidst
white petals roses

Peer and
look at me

Moved its
curiosity antenna

It
understands me

This much
displeasure??

My friend ,
my tender

Affliction
is not graceful to you

Life is
sweet

And time is short,
Too short

Life is
sweet

 

 

 


 
او مرا می فهمد
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢ : توسط : طلا راستی

 

 

تا چشمش به من افتاد

لابلای گلبرگهای سفید  رز

خود را پنهان کرد

سر بر آورد  , نگاهم کرد

شاخک های کنجکاویش را تکان داد

او مرا می فهمد

_این همه دلتنگی؟؟

دوست من,مهربانم

تلخکامی نه برازنده ی توست

زندگی شیرین است

و زمان کوتاه ,  کوتاه

زندگی شیرین است

 


 
Fair
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱ : توسط : طلا راستی

In this
market sold honor

Rob bravery

Come under
hammer , conscience

A man with  the sea-cocoanut in his hands

And  battle - axe on his shoulder

Sings” I
leave your city but become homesick

I can,t cope
with my priority arising from here”

In noisy of
market

His voice
disappears himself more

In this way

Humanity
dies

 

 


 
بازار مکاره
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱ : توسط : طلا راستی

 

در این شهر

می فروشند شرف مرام

چوب حراج می زنند بر وجدان 

مرد کشکول به دست

و تبرزین بر دوش

زیر لب می خواند

"از شهر شما می روم اما دلم اینجاست

دست خود من نیست آب و گلم اینجاست"

صدایش گم خودش گم تر

 در همهمه ی بازار

این چنین شد

آدمیت مرد

 

 


 
peace
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

My childhood dragging me to the plateau

Plateau of corn poppies and primroses

Colors are blandishing my eyes

Flowers perfume is the life giving fragrance

Do I sleep under the grass

Peace and restful?

May I have a look at the sky arch from there?

May my heart stepping with the children frail foot?

May my eyes gaze at the pigeon flight?

May I sleep peacefully under the soil

In the heart of dark and cold soil?

May I calm?

May I rest?

 

 


 
آرامش
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

 

کودکیم مرا به دشت می کشاند

به دشت شقایق ها و نرگس ها

رنگ ها نوازشگر چشم

عطر گلها شمیم هستی بخش

می شود آیا

 به زیر این چمن ها خفت

آرام ?

می شود آیا  نگاهی داشت

بر طاق بلند آسمان؟

می شود قلبم لگد مال قدم های ظریف کود کان باشد؟

دیدگانم هم تما شاگر پرواز پرستو ها

می شود آیا به زیر این چمن ها خفت آرام؟

در دل سرد و سیاه خاک

می شود آیا

آرام گرفت؟

آرام؟

 


 
Silence land
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

 

 

In the silence land

fairness is flowing

cottages are the sameness

Their residents are innocuous

There is only loneliness

No trick no treason

No ling no cant

Silence and silence

In the depth of every nest

There is a fiery sphere

Twinkle from flamed wishes

But in the light and sound city

Hearts are gloomy

Loves are hidden and crime

emigrate to silence land

Is my wish

Maybe there I repose ,besides hearties

perhaps

 


 
سرزمین سکوت
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

در سرزمین
سکوت عدالت جاری

خانه ها
یکسانند

ساکنان
خانه ها بی آزار و فقط تنهایی است

نه فریب و نه خیانت نه دروغ و نه
ریا 

و سکوت است
سکوت

در قعر هر
کاشانه ای گویی درخشان آتشین

سو سو می
زند از آرزوی گر گرفته

درشهرنوروصدا
اما

دلها سیاه عشق
ها پنهانند و گناه

سفر به سرزمین سکوت

آرزوی من است

شاید آنجا آرام
بگیرم آرام

شاید...

 


 
Doubt
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

 

Mysterious
question in the depth of your gaze

Waves of
fear and anxiety in my heart

You ask
nothing and me quiet

You became offended of my silence and went

A going without return

I See your going but not believe in

My sweetheart

For many long years

I am mourning to the mourn of my heart

To the mourn of my heart

 


 
تردید
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

پرسشی مرموز در عمق نگاه تو

موج ترس ودلهره در جان من

تو نپرسیدی هیچ و من خاموش

و تو دلگیر از سکوتم وقت رفتن

رفتنی بی بازگشت

اما من

 رفتنت
را دیدم و باور نکردم

سالیان سال است نازنینم

به سوگ دل خود نشسته ام


 
Sorrow Swamp
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

 

He says
taking me in the heyday

Reaching the
love

But

I became his jailed

And he , my
jailer

He claimed
to become my savior

his house was sorrow swamp

Every try makes
me more involved

and him more insolent and impudent

when i start to dying hold my hands

but fluttering became my job and his happiness

he claimed again

but

never again 

 


 
باتلاق غم
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩ : توسط : طلا راستی

 

می گفت مرا

 می کشاند به اوج

می رساند
به عشق

اما

 زندانیش من بودم و

 او مثل زندانبان

ادعا کرد که ناجی می شود

خانه اش باتلاق غم

با هر
تلاشی  مبتلاتر من و او

مغرورتر گستاخ تر

لحظه ی جان کندنم دستم گرفت

اما

پر پر زدن کار من وتفریح او شد

ادعا کرد
دگر بار

اما دیگر..

 


 
Return
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸ : توسط : طلا راستی

In front
of the mirror

Gazing in
my eyes I am thinking

“ it is
time to have a flight, flying of sorrow cocoon”

Like a
butterfly, reckless  

I cleave
my endless sorrow cocoon

And
settled on a flower

A flower
full of love

Blue
love, pink and red love

The life
told in my ears slowly” missed you”

“ Missed
you “

 


 
بازگشت
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸ : توسط : طلا راستی

 

 

روبروی آینه خیره در
عمق نگاه خود اندیشیدم:

 

" وقت پر کشیدن است وقت پر کشیدن از پیله ی غم"

پروانه وار و بی پروا                        

دریدم پیله ی اندوه بی پایان خود را و نشستم بر گلی

گلی لبریز از عشق

عشق آبی
صورتی سرخابی

زندگی آرام
در گوشم گفت:" جای تو خالی بود"

"جای تو خالی بود"

 

                                                                           


 
Golden seed
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸ : توسط : طلا راستی

 

Its dark
cloth left behind the dim heart of the earth

Peers of
soil

Puts light
cloth , revives and

Smiles to
the life

Alas!

It was,nt
long before

Its
existence stem involved with flax

With the
farmer cruel flax

Then its
bones broke up

Under the
heaviness of millstone

Its burning
once more

Within hot
and flaming fire

Then ask
scarecrow

What happen
to the golden seed

Which smiles
to the life?

Thunder
rumble

Cloud groans

Rain showers

And the
earth say nothing

 


 
دانه ی طلایی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸ : توسط : طلا راستی

رخت سیاهش در دل تار زمین ماند و

سر از خاک بر آورد

لباس نور پوشید جان گرفت و

 به زندگی خندید

افسوس....

دیری نپائید

ساقه ی هستی او درگیر بیرحمی داس

داس دهقان شد

بعد از آن پاشید از هم استخوانش

زیر سنگینی سنگ آسیاب         

باز هم سوختنش

در میان آتشی سوزان و داغ

و مترسک پرسید

چه شد آن دانه ی زرین که به دنیا خندید?

رعد غرید

ابر نالید

باران بارید

و زمین هیچ نگفت


 
Grave of pain
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧ : توسط : طلا راستی

I am going
to go to the cemetery

Dig a very
deep and deep grave

Before bury
me in the grave

I ,ll pull
out my spites and pains

From my
larynx and chest

Also the
darkness from my heart

And bury all
of them in the grave

Stampede on
them again and again

So that
nothing remains holes

I never put
flower on this grave

I never cry

Sit there as
much as it begins to rain

And the
rainstorm washes all the hatreds

Washes and
washes and washes

May be I
become fresh maybe

Then

Calm, free
and lighthearted

I ,ll return
to the life

Calm , free
and lighthearted

 


 
گور درد
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧ : توسط : طلا راستی

می خواهم به گورستان بروم

و در آنجا قبری بکنم عمیق عمیق

قبل از آن که بگذارندم در گور

بغض ها و دردها را

از حنجره و سینه بیرون بریزم

و سیاهی ها را از قلبم

و به خاک بسپارم همه شان را

آن قدر بر سرشان بکوبم

بکوبم و بکوبم و بکوبم

تا روزنه ای باقی نماند

بر سر این گور گل نمی گذارم

اشک نمی ریزم

آنقدرمی نشینم آنجا

تا باران بگیرد

و بشوید رگبار همه نفرت ها را

و بشوید و بشوید و بشوید

شاید تازه شوم

آن گاه آرام سبکبال و رها

به زندگی باز خواهم گشت

                                   


 
Meaning of hope
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦ : توسط : طلا راستی

 

 

O,THOU

Your cold


hands become warm

 

Of my hands,
soul

Your
loneliness disappeared with

 

My
appearance

O, thou

Your gaze is
warm of my love

 

I love you

My
disappointed sweetheart

Hope

 

Has
beautiful meaning

 


 
معنای امید
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦ : توسط : طلا راستی

ای....

از جان دست های من

دستهای سردت گرم

از بودنم تنهاییت نابود

و ای

از آتش عشقم نگاهت گرم

دوستت دارم

ای همه آرزویم

  نا امید یارم

امید

معنای قشنگی دارد

                                                                  

                                                         

 


 
strew of flowers
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦ : توسط : طلا راستی

Whisper

Two lovers are
talking

Their
whisper is blossoming

The weather
is perfumed

Strew of
love, their eyes

Downpour of
flowers their mouths

These two
are with one another

What
graceful

They are
together

 

 


 
گلباران
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦ : توسط : طلا راستی

 

 

نجواهای دو عاشق

حرف هایشان گل کرده

هوا معطر شده است

نگاهشان مهر باران

دهانشان گل باران

آن دو...........

چه زیبا با همند


 
emigration
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥ : توسط : طلا راستی

 

My
migration is not like swallow,s

It is
escape of the “lie and deceit land

To the
remotes

And
reaching to the garden of Eden

There
which hearties are lovers

And
guiltless settled in all gazes

I take a
trip to corn poppies city

My
migration is not like swallow,s

It is
without return

full
of  gillyflowers in my hands

I wish not
be closed

The gate
of the land

 


 
کوچ
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥ : توسط : طلا راستی

 

کوچ من نه مثل پرستو

گریز از دیار دروغ و دورنگی

به آن دور دست ها

رسیدن به شهر بهشت است

به آنجا که دریا دلان عاشقند

و معصومیت در نگاه همه جای دارد

به شهر شقایق سفر می کنم

کوچ من نه مثل پرستو

 که بی
بازگشت است

دارو ندارم  یک سبد

گل محبوبه ی شب

کاش دروازه ی شهر

 بسته
نباشد امشب

                                                            


 
drop of the rain
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥ : توسط : طلا راستی

 

Happy , free
and absent minded

Dancing and
rotator in the air

Approached
the earth drop of rain

Its eyes
wide open to see closed mouth bud

Its heart
between earth and sky

At last sit
on sweetheart cheek

Like a
hoarfrost

And its eyes
were waiting

When sun
shines in the morning

The bud eyes
turned to the hoarfrost

The frost
sighed and disappeared

The bud
heart overcast of its going

And became
gloomy for ever

For ever

 

 


 
قطره باران
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥ : توسط : طلا راستی

شاد و رها  و بی خیال

رقصان و چرخان در هوا

به زمین نزدیک شد

قطره ی باران

چشم او بر غنچه ی بسته دهان

و دلش بین زمین و آسمان

عاقبت بر گونه ی دلدار شبنم وار

نشست و چشم او در انتظار

صبح که خورشید دمید

چشم غنچه رو به شبنم باز شد

آه کشید شبنم و شد ناپیدا

و دل غنچه گرفت از رفتنش

تا ابد دلتنگ ماند

                                                                       


 
gold
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : طلا راستی

 

They made
the water muddy

River
grumbled, clamored and shouted

Purity and
limpid is my nature

To form into dregs the mud and flowed

Tala whom her heart was full of sorrow

Thought by
herself

Beauty and
glow is my nature

Ablute her heart and wipe it off hatred

Then both of
them

Happy ,
seeking and fluent

Singing a
song

“ Not to mud
the water  the sorrow sure to go”


 
طلا
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : طلا راستی

 

 

آب را گل کردند

رود غرید خروشان شد و فریاد کشید

صافی و شفافی جنس من است

و همه گل ها را

ته نشین کرد و گذشت

آن طلایی که دلش پر ز غم و اندوه بود

با خود اندیشید

که درخشندگی و زیبایی ذات من است

شست و شو داد دلش را

و زدود از کینه

هر دو خوشحال پویا گذرا

زیر لب می خوانند

آب را گل نکنید

غصه ها رفتنی اند

                                                                     


 
sunflower
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : طلا راستی

 

Sunflower
gazes to the sun

Earth is
customer of the lover cloud tears

With the
thousands desires, the bud

Keep
silent

Thinks to
the hoarfrost

Every
place, here and there

It is
love which talks

Only love

Here and
there

 


 
آفتابگردان
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : طلا راستی

 

آفتابگردان خیره به خورشید

زمین خریدار اشک های ابر عاشق

غنچه با هزاران آرزو

لب فرو بسته

به شبنم فکر می کند

همه جا

عشق است

که سخن می گوید

 


 
to abandon
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : طلا راستی

 

I am an
alone passer by

At the
doubt winding road

In the
tangled road

My
knapsack is
Love, sorrow

and a little regret

In front
of me ambiguous future

Behind is
dimness

Where I
am going to?

Why I am
going?

Who is
waiting for me?

Who is
looking out for me?

How could
I stay there?

Why did I
stay there?

With
whom?

I am an
alone passer by

At the
tangled road

In the
doubt winding road

 

 


 
دل کنده
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : طلا راستی

منم رهگذری تنها

در کوره راه  تردید

جاده ی سر در گمی

کوله بارم عشق اندوه و کمی حسرت

روبرو آینده ای مبهم

پشت سر تاریکی

کجا می روم؟

چرا می روم؟

چه کسی منتظراست؟

چه کسی چشم به راه؟

کجا میماندم؟

چرا میماندم ؟

با که ؟

منم رهگذری تنها

در جاده ی سردرگمی

کوره راه تردید

                                                                                 


 
Anguish
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱ : توسط : طلا راستی

 

She is
sitting astonished motionless and alone

Under the
dried tree

On the bench

The fall
yellow bereaved leaves

To spread
beneath her feet

Again the
sound the familiar song

The
sorrowful song

To be heard
from afar

Watering the
sorrow in her gaze heart

He is again
he ..Familiar stranger

Dragging
himself hither and thither

Like a
shadow among the trees

And to drop
his spite his song

By his sorrow
sowing songs

Fade flowers

And upside
down the dried leaves

Trampled by
neglect

These
carrions hanging on injustice branch

She sits astonish
motionless and alone there yet

 


 
دلتنگی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱ : توسط : طلا راستی

 

 

تنها نشسته مات و بی
حرکت

زیر درخت خشکیده روی نیمکت

برگ های زرد و دلسوخته ی
پائیزی

زیر پایش پهن

باز همان صدا صدای آشنا

آواز حزن انگیز

از دور می رسد به گوش

وآب شدن اندوه در دل نگاهش

باز هم اوست غریب آشنا

چون سایه لابلای درختان

می کشاند خود را این سو و آن سو

و رها می سازد بغضش ترانه اش را

با غم افشانی آوازش گلها می
پژمرد

و برگهای خشک

 این لاشه های به دار آویخته بر شاخه بیداد

روی زمین واژگون می شوند و پامال
غفلت

او همچنان خیره به برگها مات و
بی حرکت   


 
dream
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢ : توسط : طلا راستی

 

Away from
you

I talk with
your memories

May I never
forgot the day that

Steal a look
of your stare

And
experienced the love

Kiss your
wet eyes

sip the
saltiness of your tears

And

Salt engaged

 


 
رویا
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢ : توسط : طلا راستی

 

دور از تو با خیالت

گفتگو ها داشتم

یاد آن روز به خیر

نگهی از نگهت دزدیده

عشق را تجربه کردم

برچشم ترت بوسه زده

شوری اشک تو را

مز مزه کردم

و نمک گیر شدم

                                                                      

                                                                


 
outcry
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠ : توسط : طلا راستی

River pours the sorrows whiningly

To the heart of the seaMore woeful

 

Thunder of the sorrow

As big as a mountain Slash the heart of highlands

 

And its reflection

Settles in the heart of it

More unbearable, more sorrow

Outcry poured of my heart

Settle in my chest again

What is yhis cry?

What is this?

Which freed but in chain

Its way is closed 

Its way is closed

 


 
فریاد
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠ : توسط : طلا راستی

 

رود ناله کنان غصه ها را برد

و سپس غمگین تر به دل دریا ریخت

غرش غمی به سنگینی کوه

دل کوهسار را شکافت

و پژواک آن سنگین تر و پر غم تر

به دل کوه نشست

بانک برخاسته از سینه من

باز هم در قفس سینه نشست

چیست این فریاد چیست

که رها می شود و در بند است

راه بر او بسته است

راه بر او بسته است


 
sometimes something imposes you
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩ : توسط : طلا راستی

Sometimes something imposes you

The food you don,t like

The dress you dislike

 

Imposes you

Unpleasant city and cottage

Obligatory job

So and so

 

...

 

It is too painfull

But

None of them is as painful as
Imposes you a human ,  non humanl 

Who you don,t love him

  But you have to stay with 

Always and every where

Always

Every where

 

 


 
گاهی به تو تحمیل می شود
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩ : توسط : طلا راستی

 

گاهی به تو تحمیل می شود

غذایی که دوست نداری 

لباسی که نمی پسندی

به تو تحمیل می شود

 

 

شهر و کاشانه ای که دوست نداری

شغل اجباری

و...و....

تلخ است تلخ

اما هیچکدام به تلخی این نیست که


به تو تحمیل شود

آدم یا نا آدمی

که دوستش نداری و مجبوری

با او بسر بری

همیشه و همه جا

همیشه

همه جا


 
pondering you
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧ : توسط : طلا راستی

I think to you

In my private     

 In melody of sience 

in my dream lands

I ponder to you

when the goldest ray of sun

blandish my soul

with its heartfelt warmth

And takes me to sunset land

To the peace night

I think to you                

Where the stars

Whisper story

Yet

I am thinking to you


 
به تو می اندیشم
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧ : توسط : طلا راستی

 

در خلوتم با موسیقی سکوت

به تو می اندیشم

در سرزمین رویاهایم

به تو می اندیشم

 

آن گاه که طلایی ترین اشعه خورشید

با گرمای صمیمی اش

به روح من دست نوازش می کشد

و مرا می برد به سرزمین غروب

به شب آرامش

آن جا که ستاره ها

قصه می گویند به گوش من

باز هم 

به تو می اندیشم


 
cross of sorrow
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦ : توسط : طلا راستی

this is me

captured by cross of sorrow

my body , my heart

jammed up grief

my soul , my spirit

piled up sorrow

 

my leader said

we should disarm grief crops

by weapon love

and wait


wait for a day that 

all the darkness and sorrow


brightness , happinessreplace with

in our heart

here after no other time

i will live


 
صلیب اندوه
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦ : توسط : طلا راستی

 

به صلیب غم گرفتار

در جان و تنم فسیل شد اندوه

در روح و روانم غم

پیر گفت با سلاح عشق باید تاخت بر لشکر غم

می رسد از راه روزی که به یک ضربت عشق

برود 

هر چه اندوه و سیاهی است به دل

پس از آن گرمی و نور و شادی

می شود قسمت من

نه دگر بار که این بار

زندگی خواهم کرد

 


 
come along with me
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦ : توسط : طلا راستی

do not see my leaving to go

my intimacy, unanimous

come along with me

follow the light waves

soar and soar

dissapear and hide

in horizon , out of reach

go there that

hearts sky is blue and unicolor

and stars diffuse love when blinks

galexy of love way needs

proper wayfarer

come along with me

do not see my leaving to go

my intimacy, unanimous


 
با من بیا
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

رفتنم را به تماشا منشین

همراه همنفس هم کیش

با من بیا

از رد نور گذر کنیم

اوج بگیریم اوج

تا در افق ها دوردست ها

پنهان و ناپیدا شویم

برویم آنجا که

آسمان دل ها یکرنگ و آبی است

و ستاره چشمک زنان

عشق می پاشد بر زمین


کهکشان راه عشق

رهروی شایسته می خواهد

با من بیا

رفتنم را به تماشا منشین

همراه هم نفس هم کیش


 
freedom
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ : توسط : طلا راستی

 

 

In the land of hatred cruelty

Unfairness and anxiety

Her being to bloom

But associate with thorn

Her kind and pure soul

Lost patience

To leave for fairness way

 Overflowing purity

Tired and sorrowful

Rest in shadow of death

Her goodness and sweet heart

Remained

And her sorrow was hung

 

 


 
رهایی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ : توسط : طلا راستی

در دیار نفرت  و 
بیداد  و ظلم و دغدغه

هستیش به گل نشست و
همنشینش خار شد

 

روح پاک و
مهربانش  طاقت جور نداشت

رهسپارراه خوبی از صفا
سرشار شد

 

خسته  و اندوهگین در سایه ی مرگ آرمید

خوبی و دل پاکیش ماند
و غمش بر دار شد

 

 


 
the king of sky knows
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

 

In heartless people land

Strange humans

Wonderer and arrant

Driven around nothing

Their heart cemetery of
love

Their soul injured by
hatred

My heart wait bowl is
empty

Empty

Gilly flower!

 overflows my heart

My heart is greedy for
your perfume

Your perfume tests love

My heart has nothing to
do with no one

king of sky knows

When fire of love fall
in heart

Fall asleep is
meaningless

My heart loves the love
this time

Has nothing to do with
no one anymore

king of sky knows


 
پادشاه آسمان می داند
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ : توسط : طلا راستی

 

در سرزمین بیدلان

مردمی عجیب

ویلان و سرگردان

به دور هیچ می چرخند

دلشان مدفن عشق

روحشان زخمی نفرت

کاسه صبر دلم خالی است خالی

گل محبوبه شب سر ریز شو

دل من عطر تو را میخواهد

عطر تو مزه عشق

با کسی کاری ندارد دل من

پادشاه آسمان می داند

آتش عشق که بر دل افتاد

مردنی در کار نیست

عاشق عشق شد این بار دلم

دیگر با کسی کاری ندارد

پادشاه آسمان می داند

 

                                                

 


 
me face to face me
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ : توسط : طلا راستی

  the days of frustrations and

the nights full of nightmaresand panic

Asked herself :

 "with these days and nights

Leaving the world is an ideal isn,t it?

her ego whisper in her ear

you yourself make your day"

 today should be the day changing

the day of abandon and step up for you

and it happend

Today is my day

me face to face me

 

 

 

 


 
رویارویی " من " با " من&
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ : توسط : طلا راستی

روز ها در هجوم غم و شبها کابوس و وحشت

از خودش می پرسید:

"با روز و شبهایی چنین ترک هستی آرزو نیست؟"

خویشتن خویشش چنین خواند به گوشش

سرنوشت روز در دست تو است"

امروز باید روز تغییر

روز دل کندن و برخاستن تو باشد

و چنین بود

روز رویارویی من با من

 


 
The moment of attaining
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ : توسط : طلا راستی

 

My hands, fingers

These dried branches

suffering from acking love

thirsty for light

Taking root in dark              

 


heart of night

And returned of a long trip                  

From greenness to

 


experienced

To "no need"

for attaining nothing

we run from here to far and away


 
لحظه ی رسیدن
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ : توسط : طلا راستی

انگشتهای دست من

این شاخه های خشک

آزرده از فحطی عشق و تشنه ی نور

ریشه دوانیدند در دل سیاه شب

سیراب از ستاره و نور

رسیده اند از سفری دور 

از خامی تا پختگی

 تا بی نیازی

برای رسیدن به هیچ

از کجا تا به کجا ره می سپاریم

 

 


 
remember me
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ : توسط : طلا راستی

If you see a tree

Dwells on the rocks lonely

Remember me!

If you see and understand bloody heart of peony

If you heard the cry of his silent
willingly

Remember me

When a weeping willow

Dishevels his hair and wailing

Over the death of love and freedom

Remember me!

Or if you see a pigeon

Flies and soars to the sky

Remember me!

 

 

 

 
 
یاد من کن
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ : توسط : طلا راستی

 

هر کجا دیدی درختی

در میان صخره ها تنها نشسته

یاد من کن

اگر دیدی و فهمیدی دل خون شقایق را

یا به گوش جان شنیدی

 فریاد سکوتش را

یاد من کن

آن زمان که بید مجنون

گیسو پریشان کرده و نوحه سرایی می کند

به سوگ عشق و آزادی

یاد من کن

یا اگر دیدی کبوتر

رو سوی آن آبی  بی انتها

می کشد پر می زند بال

یاد کن از آرزویم

یاد کن

 


 
forgetfulness
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ : توسط : طلا راستی

I Stayed here make you alive

Make you happy and sportive

But when you found your nice nature

Forgot my broken heart


 
فراموشی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ : توسط : طلا راستی

 

ماندم از بودن من زنده شوی

 شاد و و سرزنده و پاینده شوی

نقش خوبی در  نهادت چون نشست

شد فراموشت دلی را که شکست؟


 
upright
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ : توسط : طلا راستی

I am tired but freed

Fellow talker with flowers

Crony with stars

Not belong to the ground


 
رها
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ : توسط : طلا راستی

خسته اما رسته ام

با گل ها هم کلام

با ستاره ها هم راز

من زمینی نیستم


 
silent territiry
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸ : توسط : طلا راستی

Houses without window

Lack of weather under 
ground

There is no breath

Burned  heart and buried wishes

As much as  you imagine

And this is me

In depth of this
dark  grave

The swallow unchecked
Spite    

Shot without voice

I have a wish in my heart

Never, never

Come back in your city

Where is not a place for
me

In silent territory

Nobody bothers me

 


 
دیار خاموشان
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧ : توسط : طلا راستی

خانه ها  بی پنجره

بی هوا زیر زمین

نفسی نیست

تا بخواهی دل سوخته و

آرزوهای به دل مانده

این منم

در قعر این گور سیاه

بغض فرو خورده ی نشکسته

فریاد بی صدا

یک آرزو دارم به دل

به دیارتان

بر نگردم هرگز

که مرا جایی نیست

در دیار خاموشان

هیچکس را به دلم

کاری نیست

 


 
minister of beheaded thoughts
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ : توسط : طلا راستی

Crying out cry

Oppression sword of lie

Is weltering in blood

Blood of truth flowers

Look out! How they are
watching

 To the Red death of love

And drink   ignorance wine

Cry out of lie

They are ignorant  that

Bloody slope of earth becomes a day 

 Mam,s of Corn poppy plateau

And breeze  ambassador of

Beheaded thought

Beheaded thought


 
داد از دروغ
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ : توسط : طلا راستی

 

فریاد می کشم فریاد

 

تیغ بیداد دروغ

آغشته به خون است

خون گل های حقیقت

نگاه کن !

چگونه مرگ سرخ عشق
را

به تماشا نشسته  اند!

باده ی بی خبری
سر می کشند !

داد از دروغ داد

غافلند

دامان خونین زمین

مادر دشت شقایق
می شود روزی

و نسیم

سفیر اندیشه های
سر بریده

اندیشه های سر
بریده


 
humbly
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧ : توسط : طلا راستی

Honey smile on her lips

Ignorance in her eyes

She gets lost in comfort night

BUT me

Alien at home

submerge in sorrow

Feet in mud

 blood in heart

I set my dying on the paper

Moment by moment

May be one day

 She searched my words

For familiar footprint


 
غریبانه
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧ : توسط : طلا راستی

  

شهد لبخند بر لبش

بی خیالی در نگاهش

گم می شود او در شب آسودگی

این منم

غریب در خانه

غرق در گرداب غم

پا در گل و خون در دل

لحظه لحظه مردنم را

می نشانم روی کاغذ

شاید او روزی بگردد

در میان واژه ها

به دنبال.....

 رد پایی آشنا

 


 
anxiety
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : طلا راستی

Your Full affection stare

Were full of weeping feel

Your expressing love

Were full of anxious

I fear of affection and anxious

Downhearted of abandoning

Become jailed in myself

I am hopeful

For dying a bit

For dying a bit

 


 
دلواپسی
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : طلا راستی

 

نگاه پر مهرت پر از هوای گریه

ابراز عشقت هم پر از دلواپسی بود

می ترسم از دل بستن و دلواپسی

افسرده از دل کندن و زندانی خویشم

دلم پر می کشد

در حسرت یک ذره مردن

در حسرت یک ذره مردن

 

 


 
بی عشقی
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : طلا راستی

می توانی تصور کنی

قلب خالی از عشق را

با تارو پودهای تیره و تار

یا فکر کنی

به دنیای بی عشق هولناک و ترسناک

مرگ هزار بار

شیرین تر و رنگین تر از

دنیای بی عشق است

 


 
lack of love
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : طلا راستی

Heart without love

Can you imagine?

Is wrap and woof

Is dim and gloomy

World without love

Think about that

Is terrible

Death is more pleasant than

Lack of love world

Is more multicolored


 
who knows?
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : طلا راستی

One day you come,

 One day you go,

 Why,

 you know?

 Your come is not in your hand,

 And your go,

 Why you are here?

 Nobody knows.

 Whatever you want is not exist,

 And what you have, Is not your want,

 Why?

 You know?

Maybe you entreat for coming,

 perhaps you ask for dwelling,

 Who knows?


 
چه کسی می داند؟
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩ : توسط : طلا راستی

یک روز به دنیا می آیی

روز دیگر می روی

چرا؟می دانی؟

آمدنت  دست تو نیست

رفتنت هم

در این جهان چه می کنی؟

هیچکس نمی داند

هر چه بخواهی بدست نمی آوری

داشته هایت آرزویت نیست

چرا؟ می دانی؟

شاید به زور آمده ای چون گریه می کردی

یا آرزویت بود کوچیدن به این دنیا

چه کسی می داند؟

هیچکس نمی داند

 

 

 

 


 
she wants to breathe
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

She hates his hands

His greedy gaze

His tormenting warmth breath

  Her heart like the stormy sea

Her eyes shedding tears of blood

Like a brook

She only wants to breathe

To inspire…..to expire….without him

To inspire……to expire….without him

 


 
می خواهد نفس بکشد
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱ : توسط : طلا راستی

 

دوست ندارد دستهایش را            

سنگینی نگاه حریص

آزار هرم نفسهایش را

در دلش طوفان به پا

رود خون جاری ز چشمش

راه فرار ش بسته وخسته است

می خواهد نفس بکشد

دم.......بازدم......بی او

دم...... بازدم ......بی او

 


 
death of hope
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠ : توسط : طلا راستی

Harmonious with the breeze

My new blown flower

     Dancing and singing

Perchance a day

on watching salt desert time

footprint of the sea

She gazes at the soil

And remembers

For her tender heart happiness

A heart as vastness as sea

Turns to soil

 

                             

 


 
مرگ امید
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠ : توسط : طلا راستی

 

همگام با نسیم شادی

گل نو شکفته ام

می خواند و می رقصد

شاید روزی

هنگام تماشای کویر

جای پای دریا

به خاطر آورد

برای شادی قلب کوچکش

دلی به وسعت دریا

 خاک شد


 
jailor
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : طلا راستی

He becomes prisoner

In his black hole of his mind

He fastened me 

By fetters and chains

He torments me

In times past daemons had heart but 

 my daemon,s chest is empty

Not empty

Full of hatred, blarney

I,ll be waiting

Maybe like all of fables

I see the day of freedom

Freedom of my darkness jail

Tasting light of the sun for me

Is like a fable

At that day

Either I have no eyes to see the light

Or to bury alive


 
زندانبان
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : طلا راستی

 

در سیاهچال ذهن خودزندانی

 دست و پایم را به زنجیر کشیده

او مرا می آزارد

 

روزگاران قدیم

دیو های قصه ها دل داشتند

سینه اش بی قلب و پر نفرت و پر نیرنگ است

او مرا می آزارد

 

می مانم منتظر

شاید برسد مثل تمام قصه ها

روز رهایی از زندان سیاه

مز مزه کردن نور خورشید روز آزادی

عالمی دارد

اما آن روز مرا

یا چشمی است برای دیدن نور

یا قلب عاشقی در سینه ی گور

                                           


 
gift
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦ : توسط : طلا راستی

Offering is a good custom

To show to like somebody

I offered

My best precious and honorable wealth

My life

To one

Who was no one

 


 
هدیه
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦ : توسط : طلا راستی

 

هدیه دادن رسم خوبی است

به آن ها که دوستشان داریم

و من

گرانبهاترین و گرامی ترین دارایی خود

زندگیم را

به کسی هدیه کردم

که...

کس نبود


 
spite
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : طلا راستی

Hand of Defense is fastened

Foot of escape is broken

Repressed spite subside

In the jail of larynx

 

When

We can experience

The Splendor of yelling silence 


 
بغض
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : طلا راستی

 

دست دفاع بسته

پای فرار شکسته

بغض فرو خورده در

 زندان حنجره

آرام نشسته

 

شکوه فریاد سکوت را

کی تجربه کنیم؟


 
exudos from sorrow
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : طلا راستی

Prepare for an emmigration

My Knapsack is full of pain

Full of suffering

         Behind is gloomy of sorrow

In front happiness, pleasure

put My knapsack of pain on the ground

Run and run

fly as far as peak of light

 disappearing in merriment town

Is the best feeling

so joyful


 
سفر
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : طلا راستی


بار سفر بسته ام
کوله بارم همه رنج  همه درد
پشت سر ظلمت کده است و پیش رو        
شهر خوشبختی و شادی شهر شور
کوله بار دردهایم بر زمین
می دوم پر می  کشم تا اوج نور
گم شدن در شهر شادی عالمی دارد
عالمی..


 
my hero
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧ : توسط : طلا راستی

 

When God molded his mod of flower

He put in him love, purity and bravery

To run to seed in his heart

Fairness, affection, fealty

The fragrance of flowers

Blended With his being

To lodge in my soul garden

He became an image of fairness

A hero

He full my world

I love my God who

Created my bunch of flowers

I love him

He,s sprit of my life

 

 


 
دریا دل
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧ : توسط : طلا راستی

 

تا  خدا از گل  گل  او  را  سرشت

عشق و پاکی و شجاعت را نوشت

خوبی   و   مهر  و   وفا   آزادگی

دانه شد در جسم و جانش پا گرفت

عطر گلها  با وجودش  شد  عجین

زین سبب در باغ جان  ماوا  گرفت

نقش خوبی شد  دگر  اسطوره  شد

نام  او   سر تا  سر   دنیا    گرفت

نازم   آن   دست    گل آرای    خدا

که این سراپا  گلستانم  را  سرشت

رفتم از خود چون شنیدم وصف او

این چنین  هستی  من  معنا  گرفت

 

 


 
butterfly
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢ : توسط : طلا راستی

Who understands?

The nature of going up sigh of your burning heart

Burns your body

Your inner pain

Becomes a dancing & twisting flame

Your flame echo attracts

Fluttering butterfly there

You melt

Butterfly image appeared

In your tears

Lovers leave life together

Lovers pass their own way

 


 
پروانه
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢ : توسط : طلا راستی


 

 

چه کسی می فهمد؟

جنس آه به هوا برخاسته

از دل سوخته را

سوز درونت شعله شد

پیکرت را سوخت

شعله ای رقصان و زیبا

تماشایی و سحر آمیز

پروانه را پرپرزنان آنجا کشید

ای در میان اشکهایت

عکس پروانه هویدا

عاشقان با یکدگر جان می سپارند

با یکدگر ره می سپارند


 
loneliness
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸ : توسط : طلا راستی

Since a long time ago

Under the shadow of

bitter and gloomy sorrow

I am winding and twisting

in my solitude cocoon

Maybe find a ray of hope

Alone, alone

         Although I know

In my town,s garden passage

There is no affection

    there is no love         but                         

I hope                       maybe find a ray of hope            


 
تنهایی
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸ : توسط : طلا راستی

دیر زمانی است

در سایه ی سرد و سیاه اندوه

در پیله ی تنهاییم

در پیچ و تابم

شاید بیابم روزنی

شاید امیدی

تنهای تنهایم

با این که می دانم

در کوچه باغ شهر من دست محبت نیست

باز هم

دارم امیدی

شاید بیابم روزنی

 

 


 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱ : توسط : پرشین بلاگ
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com