بن بست
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : طلا نوری مهر

راه گلویم بسته و خسته

بر زبانم قفل سنگین

چشمه ی اشک هم خشکیده

دوست دارم بنویسم اما

قلمم بیمار است

غمگین و سنگین بر تخت ورق

افتاده است

آسمان دل او ابری تر

او هم اشکی نمی بارد

دیگر آخر راه است

همه مرده اند

حتی خدا

خدا هم انگار مرده است

خسته ام

 یار بی
همتای من

مرا می فهمید

 او مرا
می دانست