زندانبان
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : طلا نوری مهر

 

در سیاهچال ذهن خودزندانی

 دست و پایم را به زنجیر کشیده

او مرا می آزارد

 

روزگاران قدیم

دیو های قصه ها دل داشتند

سینه اش بی قلب و پر نفرت و پر نیرنگ است

او مرا می آزارد

 

می مانم منتظر

شاید برسد مثل تمام قصه ها

روز رهایی از زندان سیاه

مز مزه کردن نور خورشید روز آزادی

عالمی دارد

اما آن روز مرا

یا چشمی است برای دیدن نور

یا قلب عاشقی در سینه ی گور