دوست می دارم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧ : توسط : طلا نوری مهر

 

لحظه ی با شکوه مرگ برگ

سقوط  قطره ی باران دراقیانوس

و فرو رفتن آن در خاک صبور صحرا

برای نو شدن تازه شدن را

دوست می دارم

لحظه ی با شکوه مرگ من

جدایی تار از پود پود از تار تنم

به دست خاک سرد بی ریا

برای نو شدن تازه شدن را

دوست می دارم

دوباره  می رویم می شکفم

شاید درقلب گلی

در چه جاری می شوم؟

کاش در پروانه

یا زلال جویبار

در غنچه ای بسته دهان

تا حرف هایم گل کند

جدا از تن بیجان سفری در پیش است

می توانم ذره ای باشم دربکر طبیعت

گلبرگ یا برگ یا جنگل انبوه سپیدار

می شود در شاخه های بید مجنون سرنگون باشم

هر چه باشم... حال و روزم هر چه باشد

بهتر است آدم نباشم

می توان زردی برگی بود  در پاییز

یا شراب قرمزی در آلبالو یا که گیلاس

می توان دانه ی برفی بود حتی

سپید سپید  ترد ترد

یا شبدری تازه که کوچک بره ای

می جود آن را

 آب و فواره و بوی گل

هر چه باشم باشم

بهتر است آدم نباشم

سایه ای بر سر عالم همه عالم

 عشق باشم عشق

دوست می دارم

پر شدن از خویشتن را

خویشتن خویشم

خدا را

دوست می دارم

خویشتن خویشم

خدا را

خدا را