دانه ی طلایی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸ : توسط : طلا نوری مهر

رخت سیاهش در دل تار زمین ماند و

سر از خاک بر آورد

لباس نور پوشید جان گرفت و

 به زندگی خندید

افسوس....

دیری نپائید

ساقه ی هستی او درگیر بیرحمی داس

داس دهقان شد

بعد از آن پاشید از هم استخوانش

زیر سنگینی سنگ آسیاب         

باز هم سوختنش

در میان آتشی سوزان و داغ

و مترسک پرسید

چه شد آن دانه ی زرین که به دنیا خندید?

رعد غرید

ابر نالید

باران بارید

و زمین هیچ نگفت