بازار مکاره
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱ : توسط : طلا نوری مهر

 

در این شهر

می فروشند شرف مرام

چوب حراج می زنند بر وجدان 

مرد کشکول به دست

و تبرزین بر دوش

زیر لب می خواند

"از شهر شما می روم اما دلم اینجاست

دست خود من نیست آب و گلم اینجاست"

صدایش گم خودش گم تر

 در همهمه ی بازار

این چنین شد

آدمیت مرد