چشم بگذار

نگاهم در بادیه چشمت

گردبادانه می چرخد و می گردد

تا خویشتن خویش را دریابد

آشنای سال ها اما غریبه

تو " من" نیستی

چشم هایم را می بندم

می دانم تو هم چشم هایت را بسته ای

آینه دروغ نمی گوید

قایم با شک بازی تو انتها ندارد

چشم بگذار

چشم بگذار که اگر تا هزار هزار هم بشماری

پیدایم نمی شود

من "تو" نیستم

من آزادم و تو زندانی

زندانی خودت

تو اسیر و من مسافر

مسافر دشت زندگی

چشم بگذار تا قیامت چشم بگذار

نمی آیم

پیدایم نمی شود

من "تو" نیستم

من "تو" نیستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید