مسلخ تقدیر

 


 

دلش پر ز ابر سیاه

می گریست بر دفترم

واژه واژه

رنج هایم غصه هایم را

 مرهمی بود بر زخم دلم

حالا

مثل خون سیاه در رگ او

زندگی در تن من یخ زده است

و زمان ایستاده

بیچاره قلمم

و دل یخ زده ام

در مسلخ تقدیر هر دو

اسیریم اسیر

 

/ 0 نظر / 3 بازدید