باتلاق غم

 

می گفت مرا

 می کشاند به اوج

می رساند
به عشق

اما

 زندانیش من بودم و

 او مثل زندانبان

ادعا کرد که ناجی می شود

خانه اش باتلاق غم

با هر
تلاشی  مبتلاتر من و او

مغرورتر گستاخ تر

لحظه ی جان کندنم دستم گرفت

اما

پر پر زدن کار من وتفریح او شد

ادعا کرد
دگر بار

اما دیگر..

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهديــ

سلام بر شما دوست عزيز. وقت شما به خير. ميخوام شما رو دعوت كنم به انجمن آنلاين ما سر بزنيد. خوشحال ميشيم در اين انجمن عضو بشيد و در كنار دوستانتون به فعاليت بپردازيد. اين انجمن قراره امتيازات و امكانات جديد و فوق العاده اي رو براي كاربرانش فراهم كنه. براي آشنايي بيشتر با اين انجمن، تاپيك هاي تابلو اعلانات انجمن رو مطالعه فرماييد. ما منتظر حضور گرم شما در اين فروم كاملاً ملي - مذهبي هستيم. انجمن آنلاين ايرانيان - متفاوت ترين تالار گفتگوي جوانان خوب و مؤمن ايراني. موفق باشيد. التماس دعا. يا علي . . .

ساقی

خاطرم گرفت لحظه هایم پوسید دیروز , امروز را فردایی سبز دیدم و امروز فردا را سیاه تر و تلخ تر از امروز آرزوها به باد رفت باد دیوانه وار آنها را به درخت کوبید برگ ها ریخت, شاخه ها ترک برداشت ولی امید هنوز هست هر برگ سبزی که افتاد خاکی شد برای رویش دیگر امید هنوز هست هر چند که سالهاست گل به بوته و خنده روی لب خشکیده و رویش از خاک گرفته شد اما امید هنوز هست هیچ کس نمی تواند رویاهایم را تحقیر کند هیچ کس !!!