بازار مکاره

 

در این شهر

می فروشند شرف مرام

چوب حراج می زنند بر وجدان 

مرد کشکول به دست

و تبرزین بر دوش

زیر لب می خواند

"از شهر شما می روم اما دلم اینجاست

دست خود من نیست آب و گلم اینجاست"

صدایش گم خودش گم تر

 در همهمه ی بازار

این چنین شد

آدمیت مرد

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
مجید

مردک بی شرف بی مرام بی وجدان مردک همه چیز را فروخته مردانگیش را هم مردک مرد نیست تنها یک " ک " از مردک مانده آنرا هم می فروشد